بلای مقدس

از همه‌ی شیوه‌های پرورش عشق، از همه‌ی ابزارهای پراکنش این بلای مقدس، یکی از جمله‌ی کاراترین‌ها همین تندباد آشفتگی است که گاهی ما را فرا می‌گیرد. آنگاه، کار از کار گذشته است، به کسی که در آن هنگام با او خوشیم دل می‌بازیم. حتی نیازی نیست که تا آن زمان از او بیشتر از دیگران، یا حتی به همان اندازه، خوشمان آمده بوده باشد. تنها لازم است که گرایشمان به او منحصر شود. و این شرط زمانی تحقق می‌یابد که -هنگامی که از او محرومیم- به جای جستجوی خوشی‌هایی که لطف او به ما ارزانی می‌داشت یکباره نیازی بیتابانه به خود آن کس حس می‌کنیم، نیازی شگرف که قوانین این جهان برآوردنش را محال و شفایش را دشوار می‌کنند- نیاز بی‌معنی و دردناک تصاحب او.

نخستین چین سالخوردگی مادر و موی سفیدش

خواستم مادرم را ببوسم، در همین لحظه زنگ شام به صدا در آمد. ((نه این چه کاری است. مادرت را ول کن. به اندازه‌ی کافی به هم شب خوش گفته‌اید. این کارها دیگر مسخره است، زود باش، برو!)) و مجبور شدم، بی‌توشه راهی بشوم. مجبور شدم تک تک پله‌ها را، به قول مردم، برخلاف خواست دلم بالا بروم که می خواست پیش مادرم برگردد، چون مرا نبوسیده پس به او اجازه نداده بود که با من بیاید.

به اتاقم که رسیدم، همه‌ی رخنه‌ها را کور کردم، پنجره‌ها را بستم، با بهم زدن پتوها گورم را کندم، کفن پیرهن خواب را به تن کردم. اما پیش از آنکه خودم را در تخت آهنی دفن کنم، به فکر شورش افتادم و برآن شدم که محکوم‌وار شگردی بزنم. یادداشتی برای مادرم نوشتم و از او خواهش کردم برای چیز خیلی مهمی که در آن یادداشت نمی‌توانستم بنویسم به اتاقم بیاید. ترسم از این بود که فرانسواز (آشپز عمه‌ام)، که پرداختن به من در کومبره به عهده‌ی او بود، از بردن یادداشتم خودداری کند.

می‌دانستم که برای او، بردن نامه‌ای برای مادرم در حضور مهمانان به همان اندازه نشدنی بود که برای دربان تماشاخانه‌ای دادن نامه‌ای به دست بازیگری که روی صحنه در حال بازی باشد.
اما برای اینکه بخت را یار خودم کنم بی هیچ دودلی به دروغ به او گفتم که من نخواسته بودم برای مادرم نامه بنویسم، بلکه او پیش از آنکه ترکش کنم سفارش کرده بود چیزی را برایش پیدا کنم و خبرش را حتما به او بدهم و بدون شک بسیار ناراحت می‌شد اگر آن یادداشت به دستش نمی‌رسید.

فکر می‌کنم فرانسواز گفته‌ام را باور نکرد، چون همانند آدمیان بدوی، که حواسی نیرومندتر از ما داشتند، به کمک نشانه‌هایی که برای ما نامحسوس بود هر حقیقتی را که می‌خواستیم از او پنهان بداریم در جا در می‌یافت!
پنج دقیقه‌ای پاکت را نگاه کرد، انگار که از همان وارسی کاغذ و نوشته‌ی روی آن می‌توانست به آنچه در نامه بود پی ببرد.
سپس با حالتی تسلیم‌آمیز از در بیرون رفت که پنداری مفهومش این بود: ((بیچاره پدر و مادری که همچو بچه‌ای داشته باشند!))

دلشوره‌ام در جا پایان گرفت. دلشوره‌ی زمانی را که حس می‌کنی آنی که دوست می‌داری دور از تو در جایی خوش است و دستت به او نمی‌رسد. دیگر از او جدا نبودم. سدها فرو ریخته بود، رشته‌ی دل‌انگیزی ما را به هم می‌پیوست. و تازه، از این بیشتر هم در راه بود: بدون شک مادر به دیدنم می آمد.
شادمانی‌ای را که من زمانی برای نخستین بار شناختم که فرانسواز آمد و گفت که یادداشتم به مادر داده خواهد شد، شادمانی گول‌آمیزی که دوست یا خویشاوندی از زنی که دوست داری به تو می‌دهد، هنگامی که در برابر خانه یا تئاتری که هر دو برای مهمانی رقصی یا شب اول نمایشی به آنجا می‌روند، تو را می‌بیند که در بیرون سرگردان و بیتابانه منتظر فرصتی که به دلدارت برسی. تو را می‌شناسد، خودمانی نزدیکت می‌آید، می‌پرسد آنجا چه می‌کنی؟ و چون بهانه می‌آوری که باید چیزی بسیار فوری را به دوست یا خویشاوندش بگویی تو را با خود به سرسرا می‌برد و قول می‌دهد که در کم‌تر از پنج دقیقه او را (دلدار) پیشت بفرستد. چه دوست داشتنی می‌شود – همانگونه که فرانسواز در آن لحظه برای من بود- میانجی نیکوکاری که با یک کلمه آن جشن باورنکردنی جهنمی را که در آن، به خیال تو، موجهایی دشمنانه، هرزه و لذت‌انگیز دلدارت را از تو دور می‌کند و به تمسخر تو وا می‌دارد، برایت تحمل کردنی، انسانی و حتی خوب می‌کند!
بدین گونه، از رخنه‌ای که هیچ انتظارش را نداشتی تو هم به ساعت‌های دست نیافتنی و رنج‌آوری پا می گذاری که لذت‌های ناشناسی را به دلدارت می‌چشاند. بدین گونه، به یکی از لحظه‌هایی دست می‌یابی که گذشتشان باید آن ساعت‌ها را بسازد، لحظه‌ای همان اندازه واقعی که دیگر لحظه‌ها، شاید هم برای تو از همه مهمتر، چون با معشوق تو آمیخته است، تو آن را به چشم می‌بینی، از آن ِ خود می‌کنی، در آن دخالت داری، ان را تقریبا خودت آفریده‌ای: لحظه‌ای که به او گفته می‌شود که تو،آن پایین، منتظر اویی.

مادرم نیامد، و بی اعتنا به غرور من به فرانسواز گفت که به من بگوید: ((جواب ندادند.)) عبارتی که پس از آن بارها دیده‌ام که دربانان هتلهای مجلل یا پیشخدمت‌های قمارخانه به دختر بینوایی گفته‌اند که شگفت زده گفته است: ((چطور؟ جواب نداد؟ غیر ممکن است! نامه را به دستش دادید؟ خیلی خوب، باز صبر می‌کنم.)) و به همانگونه که آن دختر همواره به آن دربان که می‌خواهد چراغی اضافی برایش روشن کند می‌گوید که نیازی به اینکار نیست، و همان جا منتظر می‌ماند و همه‌ی آنچه می‌شنود تک و توک جمله‌ای درباره‌ی وضع هواست که دربان و پادویی به هم می‌گویند که دربان ناگهان با نگاه کردن به ساعت او را می‌فرستد که بطری مشتری‌اش را در یخ بگذارد- من هم پیشنهاد فرانسواز را که برایم دم کرده‌ای درست کند یا کنارم بماند رد کردم و گذاشتم به آشپزخانه برگردد.

کودکی مارسل پروست

به بستر رفتم و چشمانم را بستم و کوشیدم صدای پدر و مادرم را که با دیگران قهوه می‌خوردند نشنوم.

اما پس از چند ثانیه، حس کردم با نوشتن آن یادداشت برای مادرم، با پذیرفتن خطر رنجاندنش و آنچنان نزدیک شدن به او که پنداشته بودم لحظه‌ی دیدارش رو می‌بینم، این امکان را از خودم گرفته بودم که بی‌دیدن او خوابم ببرد و تپش دلم دقیقه به دقیقه دردناک‌تر می‌شد چون با کوشش برای پذیرفتن آرامشی که به منزله‌ی قبول نامرادی‌ام بود بر بیتابی‌ام دامن می‌زدم.
ناگهان دلشوره‌ام فروکش کرد، خوشی ژرفی مرا فرا گرفت مانند هنگامی که داروی نیرومندی کم کم اثر می‌گذارد و درد را آرام می‌کنند: برآن شده بودم تا مادرم را ندیده‌ام، تا به هر بهایی که باشد او را نبوسیده‌ام، دیگر نکوشم که خوابم ببرد، هر چند که مطمئن بودم پس از آن تا مدت‌ها، هنگامی که می‌رفت بخوابد، با من قهر می‌کرد.

آرامش ناشی از پایان گرفتن دلشوره مرا دستخوش شادمانی شگرفی می‌کرد که کم از انتظار و تشنگی و ترس خطر نبود. پنجره را بیصدا باز کردم و پایین تختم نشستم. هیچ حرکتی نمی‌کردم تا مبادا از پایین صدایم را بشنوند. در بیرون، همه‌ی چیزها هم پنداری از جنبش و سر و صدا بازایستاده بودند. آنچه باید می‌جنبید، مانند چند برگی از درخت بلوط، می‌جنبید.

می دانستم وضعی که برای خود پیش می‌آورم می‌توانست برای من، از سوی پدر و مادرم، وخیم‌ترین پیامدها را به دنبال بیاورد، و به راستی بسیار وخیم‌تر از آنی که یک غریبه می‌توانست پیش‌بینی کند، از انهایی که به گمان او تنها کارهای به راستی شرم‌آور در پی می‌آورد.

اگر هنگامی که مادرم بالا می‌آید که بخوابد من سر راهش را بگیرم، و او ببیند من سرپا مانده‌ام تا دوباره در راهرو به او شب خوش بگویم، دیگر در خانه نگهم نمی‌دارند، بدون شک همین فردا مرا به شبانه‌روزی می‌گذارند. باشد! حتی اگر لازم می‌شد پس از پنج دقیقه خودم را از پنجره پایین بیندازم من این را ترجیح می‌دادم. همه‌ی آنچیزی که من در آن لحظه می‌خواستم مادرم بود، تا بتوانم به او شب خوش بگویم، در راه اجرای این خواستم آنقدر پیش رفته بودم که دیگر راه برگشت نداشتم.

من بی سر و صدا به راهرو رفتم. قلبم چنان تند می‌تپید که به زحمت راه می‌رفتم، اما هر چه بود آن تپش دیگر نه از نگرانی که از هراس و شادمانی بود. روشنایی شمع مادرم را در راه پله دیدم. سپس خودش را دیدم و پیش دویدم. در لحظه‌ی اول، مرا با شگفتی نگاه کرد، نمی‌فهمید چه پیش آمده بود. سپس چهره‌اش خشماگین شد، لب از لب باز نکرد، و به راستی هم برای گناهی بسیار کوچک‌تر از آن چندین روز با من حرف نمی‌زدند. اگر یک کلمه به من گفته بود، به معنی پذیرش این بود که باز می‌شد با من حرف زد، و شاید این برای من دردناک‌تر هم می‌شد، چون نشانه‌ی آن می‌بود که در برابر سنگینی مجازاتی که انتظارم را می‌کشید حرف نزدن و قهر کردن بچگانه می‌نمود. همان یک کلمه می‌توانست همانند لحن آرامی باشد که آدم در پاسخ خدمتکاری به کار می‌برد که تصمیم گرفته است اخراجش کند. همانند بوسه‌ای که آدم به فرزندی می‌دهد که به سربازی می‌فرستد، که اگر بنا بود فقط دو روز با او قهر باشد نمی‌داد.
اما در آن هنگام صدای پدرم شنیده شد که داشت بالا می‌آمد، و مادرم برای پیشگیری از سرزنش او با صدایی بریده بریده از خشم گفت: ((برو، برو، تا دستکم پدرت نبیند که اینجا مثل دیوانه‌ها منتظر ایستاده‌ای!)) اما من در جوابش گفتم: ((بیا به من شب خوش بگو))، در وحشت بودم از که می‌دیدم روشنایی شمع پدرم از دیوار پلکان بالا می‌آید، اما همچنین از نزدیک شدن او برای فشار آوردن به مادرم بهره می‌گرفتم و امیدوار بودم که، با دریافت اینکه اگر همچنان به من نه بگوید پدرم سر خواهد رسید و مرا خواهد دید، ناگزیر بگوید: (( برو توی اتاقت، الان می‌آیم.)) اما کار از کار گذشت، پدرم به ما رسید، ناخواسته، به صدایی که هیچکس نشنید، زیر لب گفتم: ((کارم ساخته است!))

اما چنین نشد. یک لحظه مرا شگفت‌زده و ناخشنود نگاه کرد، سپس همین که مادرم دستپاچه در چند کلمه وضع را برایش توضیح داد گفت: ((خوب، برو پیشش، خودت هم که می‌گفتی خوابت نمی‌آید، یک کمی پیشش بمان، من به چیزی احتیاج ندارم.)) مادرم با کمرویی گفت: ((آخر، جانم، چه من بخوابم بیاید چه نه مسأله این است که نباید به این بچه عادت داد که…)) پدرم شانه‌ای بالا انداخت و گفت: ((بحث عادت نیست. می‌بینی که بچه دلش گرفته، ناراحت است این بچه. ای بابا، جلاد که نیستیم! بعد که مریض بشود که بدتر است! حالا که دو تا تخت توی اتاقش است، از فرانسواز بخواه که تخت بزرگه را برایت آماده کند و شب پیشش بمان. بروید، شب بخیر، من که به اندازه‌ای شما عصبی نیستم می‌روم بخوابم)).

نمی‌شد از پدرم تشکر کرد، چنین کاری را احساساتی بازی می‌دانست و از آن ناراحت می‌شد.
اگر خوب گوش فرا دهم، می‌توانم هق‌هق گریه‌ای را بشنوم که توانستم پیش پدرم مهار کنم و تنها زمانی سد شکست که با مادرم تنها ماندم. حقیقت این است که این گریه هیچگاه فرو ننشسته بود. و تنها از آن رو که اکنون زندگی در پیرامونم هر چه بیشتر فرو می‌میرد می‌توانم دوباره آن را بشنوم، به همانگونه که آوای ناقوسهای صومعه روزها چنان در پس ِ صداهای شهر پنهان می‌مانند که می‌پنداریم از جنبش ایستاده‌اند اما در سکوت شامگاه دوباره به صدا در می‌آیند.

مادرم آن شب را در اتاق من ماند. در همان هنگام که گناهی از من سر زد که انتظار داشتم به خاطرش به ترک خانه وادارم کنند، پدر و مادرم پاداشی بیشتر از هر آنچه می‌توانستم برای کار شایسته‌ای دریافت کنم به من می‌دادند.
مادرم آن شب را در اتاق من ماند، و شاید برای آنکه ساعتهایی را که با آنچه سزاوارش بودم آن همه تفاوت داشت هیچ اثری از پشیمانی خراب نکند، در جواب فرانسواز که وضع را غیر عادی می‌یافت و می‌دید مادرم کنار من نشسته و دستم را گرفته است، و بی سرزنشی می‌گذارد که گریه کنم، پرسید: (( خانم، چه شده که آقا این طور گریه می‌کنند؟)) گفت: ((خودش هم نمی‌داند، فرانسواز، عصبی است. زود تخت بزرگ را برای من آماده کنید و بروید بخوابید.))

بدین گونه برای نخستین بار، غصه‌ی مرا نه یک خطای درخور تنبیه بلکه ناهنجاری نابعمدی می‌دانستند که دیگر به عنوان حالتی عصبی که خودم مسئولش نبودم به رسمیت شناخته می‌شد. آسوده بودم از این که دیگر نمی‌بایست ملاحظه را هم با تلخی اشک‌هایم بیامیزم. می‌توانستم بی حس گناه گریه کنم. باید شادمان می‌بودم، اما نبودم. به نظرم می‌رسید آنچه می‌گذشت نشانه‌ی نخستین سازش مادرم در برابر من، و نخستین عقب‌نشینی او در راه آرمانی بود که برای من در سر می‌پرواند، و برایش بسیار دردناک بود. چنین می‌نمود که با همه همتی که داشت، برای نخستین بار به شکست خود گردن می‌نهاد. به نظرم می‌رسید اگر به پیروزی‌ای رسیده بودم، علیه او بود، که من همانگونه توانسته بودم بر اراده و عقل او چیره شوم که بیماری، دق یا پیری می‌توانستند، و آن شب آغازگر دورانی تازه بود و چون تاریخی شوم به یاد می‌ماند. اگر شهامت می‌داشتم، می‌توانستم به مادرم بگویم: ((نه نمی‌خواهم، اینجا نخواب.)) اما خرد عملی، یا به اصطلاح امروزی واقعگرای مادرم را، که خوی او را نرم‌تر از خوی پرشور آرمانجوی مادربزرگم می‌کرد می‌شناختم، و می‌دانستم چون آنچه نباید می‌شد شده بود، او دوست‌تر می‌داشت بگذارد مزه‌ی خوشی را بی‌دغدغه بچشم و مزاحم پدرم نشود. البته چهره‌ی زیبایش در ان شب هم که آنچنان مهربانانه دستهایم را گربه بود و می‌کوشید از گریه بازم بدارد هنوز درخشش جوانی را داشت. اما این دست همانی بود که می‌خواستم نباشد، برایم خشمش کمتر غم‌انگیز بود تا آن مهربانی تازه که در کودکیم ندیده بودم. به نظرم می‌رسید آن شب، با دستی نهانی و بی حرمت، نخستین چین سالخوردگی را بر جان او خلانده و کاری کرده بودم که اولین موی سفیدش پیدا شود. این فکر گریه‌ام را دو چندان کرد و آنگاه بود که دیدم مادرم، که در رفتار با من هرگز دچار نرمش نمی‌شد، یکباره در برابر غصه‌ی من وا داده است و می‌کوشد گریه‌ی خودش را مهار کند. و چون حس کرد فهمیده‌ام، با خنده گفت: ((ببین این بُلبُلک خوشگلم اگر یک کم دیگر ادامه بدهد، مامان هم مثل او خُل بازی در می‌آورد. راستی، حالا نه تو خوابت می‌آید و نه مامان، دیگر بیشتر از این خودمان را ناراحت نکنیم. بیا یک کاری بکنی، کتاب بخوانیم.))

مادر کنار تختم نشست. کتاب فرانسوا، پسر صحرا را برداشته بود که جلد سرخ گونه و عنوان نامفهومش آن را برایم داری هویتی مشخص و کششی اسرارآمیز می‌کرد. هر بار که مادرم کتابی را برایم می‌خواند همه‌ی صحنه‌های عشقی را نخوانده می‌گذاشت. اما اگر در کتابی عاطفه‌ی راستین سراغ می‌کرد، زیبایی و مهربانی لحنش و صفا و احترامی که در روایت به کار می‌برد کتاب‌خوانی‌اش را بسیار جذاب می‌کرد. همه مهربانی طبیعی و شیرینی ژرفی را که در خورد جمله‌ها بود با آنها همراه می‌کرد، جمله‌هایی که گویی برای صدای او نوشته شده بودند و، به تعبیری، در شش دانگ حساسیّت او می‌گنجیدند. برای خواندن جمله‌ها به آوایی که مناسبشان بود، همان لحن صمیمانه‌ای را به کار می گرفت که پیش از جمله‌ها و در هنگام نوشتنشان وجود داشته است اما واژه‌ها آن را نشان نمی‌دهند.به یاری همین لحن گرم بود که در حال خواندن، هرگونه سختی زمان فعل‌ها را هم نرم می‌کرد، به ماضی بعید و ماضی استمراری همان شیرینی را می‌داد که در نیکی هست، و اندوهی را که در مهربانی است، جمله‌ی رو به پایان را گاهی به شتاب به سوی جمله‌ی تازه می‌برد، و گاهی آهنگ هجاها را کند می‌کرد تا آنها را، با همه‌ی تفاوتی که در اندازه‌شان بود، در ضرب آهنگی یکسان بگنجاند، و بر آن نثر آن قدر معمولی نوعی زندگی احساسی و پویا می‌دمید.

پیشیمانی‌ام تسکین یافته بود، خود را به دست شیرینی آن شبی که مادرم را در کنار داشتم رها می‌کردم. می‌دانستم که چنان شبی نمی‌توانست دوباره تکرار شود. که بزرگترین آرزویی که در جهان داشتم تا بتوانم مادرم را در آن ساعتهای غم‌انگیز شبانه در اتاقم نگه دارم بیش از اندازه با ضرورت‌های زندگی ناسازگاری داشت. فردا دوباره نگرانی‌هایم از سر می‌گرفت و مادرم دیگر در کنارم نمی‌ماند. اما هنگامی که نگرانی‌هایم آرام می‌شد دیگر آنها را درک نمی‌کردم. وانگهی، تا فردا شب هنوز خیلی مانده بود. با خود می‌گفتم که فرصت خواهم داشت تا اندیشه کنم، هر چند که آن فرصت نمی‌توانست هیچ توانایی تازه‌ای به من بدهد، چون آنچه در میان بود به اراده‌ی من بستگی نداشت و تنها همان فاصله‌ی زمانی که هنوز با آن داشتم به نظرم چاره پذیرترش می‌نمایاند.

روزنامه

روزنامه‌ها هر روز توجه ما را به یک مشت چیزهای بی‌اهمیت جلب می‌کنند، در حالی که کتابهایی را که چیزهای اساسی در آن نوشته شده بیشتر از سه یا چهار بار در زندگی نمی‌خوانیم. از آنجا که ما هر روز صبح با شور و علاقه به سراغ روزنامه می‌رویم حق این است که این وضع تغییر داده بشود و در روزنامه‌ها، چه می‌دانم، مثلا اندیشه‌های پاسکال را چاپ کنند در عوض، خبرهایی مثل رفتن ملکه‌ی یونان به کان یا برپایی مجلس رقص پرنسس لئون را باید در کتابهای جلد زرکوب چاب کنند که آدم ده سالی یک بار به سراغشان می‌رود. به این صورت، توازن برقرار می‌شود.

دلنگرانی

در شب‌هایی که غریبه‌ای در خانه‌مان بود، مادرم به اتاق من نمی‌آمد. با دیگران شام می‌خوردم و سپس، تا ساعت هشت که باید به اتاقم می‌رفتم، سرِ میز می‌ماندم. آن بوسه گرانبها و شکننده‌ای را که مادر معمولا در اتاقم و در لحظه‌ی خوابیدنم به من می‌داد باید از ناهارخوری تا اتاقم می‌بردم و در همه مدتی که لباسهایم را در می‌آوردم حفظش می‌کردم، و نمی‌گذاشتم از شیرینی‌اش کاسته بشود، و با همه گریزایی‌اش در هوا بپراکند و محو بشود، و درست در چنان شبهایی که نیاز داشتم آن را با احتیاط بیشتری بگیرم باید تند تند و زود و پیشِ چشم همه گرفته نگرفته بر می‌داشتم، بی‌آنکه فرصت و آزادی داشته باشم که در آنچه می‌کردم آن دقت و توجهی را به کار ببرم که آدمهای وسواسی از خود نشان می‌دهند و می‌کوشند هنگامی که دری را می‌بندند به هیچ چیز دیگری فکر نکنند، تا بتوانند، در زمانی که شک بیمارانه‌شان به سراغشان می‌آید، با یادآوری لحظه‌ای که در را بسته‌اند پیروزمندانه با آن رویارویی کنند.

خواب

دیرزمانی زود به بستر می‌رفتم. گاهی، هنوز شمع را خاموش نکرده، چشمانم چنان زود بسته می‌شد که فرصت نمی‌کردم با خود بگویم: ((دیگر می‌خوابم)). و نیم ساعت بعد، از فکر اینکه زمان خوابیدن است بیدار می‌شدم. می‌خواستم کتابی را که می‌پنداشتم به دست دارم کنار بگذارم و شمع را خاموش کنم. در خواب، همچنان به آنچه تازه خوانده بودم می‌اندیشیدم، اما این اندیشه‌ها حالتی اندکی شگرف به خود گرفته بودند. به نظرم می‌آمد خود من آن چیزی بودم که کتاب درباره‌اش سخن می‌گفت: یک کلیسا، یک کوارتت، رقابت فرانسوی اول و شارل پنجم. این باور تا چند لحظه پس از بیداری با من بود. مایه شگفتی‌ام نمی‌شد اما چون فلس‌هایی روی چشمانم سنگینی می‌کرد و نمی‌گذاشت دریابم که شمعدان روشن نیست. سپس رفته رفته برایم نامفهوم می‌شد، آنگونه که افکار موجود پیشین در تناسخ. موضوع کتاب از من جدا می‌شد، با من بود که خود را با آن یکی بدانم یا نه.

آدم خفته، رشته‌ی ساعت‌ها و ترتیب سال‌ها و افلاک را حلقه‌وار در پیرامون دارد. بیدار که می‌شود، به غریزه به آنها نظری می‌اندازد و در یک ثانیه می‌تواند جای خود را بر روی زمین، و زمانی را که تا هنگام بیداری او گذشته است، دریابد.
اما می‌شود که رشته‌ها در هم بپیچد و بگسلد. اگر در نزدیکی صبح، پس از مدتی بی‌خوابی، هنگامی که چیزی می‌خواند و در وضعیتی بسیار متفاوت با آنی که عادت اوست خوابش ببرد، تنها با افراشتن دستی می‌تواند خورشید را بایستاند و پس بزند، و در نخستین دقیقه‌ی بیداری دیگر زمان را نمی‌داند، و خواهد پنداشت که تازه خوابش برده بوده است. اگر در وضعیتی باز غریب‌تر، مثلا پس از شام نشسته روی مبلی، به خواب رود، از هم گسیختگی نظم کامل می‌شود، مبل جادویی او را شتابان در زمان و فضا می‌گرداند و در لحظه‌ی گشودن پلک‌ها خواهد پنداشت که ماه‌ها پیشتر در سرزمین دیگری به خواب رفته بوده است.

مرگ مادر

مرگ مادر، پروست را نه به ((شیار گود))ی که از آن سخن گفته بود، که به ورطه‌ای عظیم و تاریک افکند. و برای یک زن مرده، برای تنها زنی که به راستی دوست داشته بود، یعنی مادرش، بود که ندای زیر را سر داد…

از ژرفای ورطه‌ی تاریکی که دلم بر آن فرو فتاده
تو را به زاری می‌خوانم تا یاری‌ام کنی.
ای یگانه که دوست می‌دارم…
جهانی مرگ‌ آلود است این، سُربین افق
غوطه‌وران در شب تاریکی دهشت و ننگ

در آن جهان خفه کننده با افق پوشیده از سرب، نمی‌توانست حتی از آرامش خواب، که از ژرف‌ترین مسکن‌هاست، برخوردار باشد. غرق در سکوتی که هیچ نشانی از آسایش و صفا نداشت، بلکه مه غلیظی بود که زندگی یک بیمار تب زده را در بر می‌گرفت، سکوتی که همه درباره‌ی یک بیمار رعایت می‌کنند، او نیز چون مکبث، خواب را کشته بود.

خود را گنهکار می‌دانست. گمان می‌کرد مادرش را کشته است. بعدها می‌گفت که ما کسانی را که از همه بیشتر دوست می‌داریم با همان مهربانی رنج‌آمیزی که در آنان بر می‌انگیزیم و پیوسته در حالت هشدار نگهشان می داریم، می‌کُشیم.

اراده

در برخی از موارد اختلال دستگاه عصبی، بیمار بی‌آنکه هیچکدام از اندام‌هایش آسیب دیده باشد، در حالتی از بی ارادگی ژرف آنگونه فرو می‌افتد که در شیار گودی که توان بیرون آمدن از آن را نداشته باشد، و اگر دست نیرومندی او را از آن بیرون نکشد رفته رفته در آن دفن می‌شود. مغز، پاها، شش‌ها و دستگاه گوارش سالم‌اند. هیچگونه ناتوانی واقعی ندارد و می‌تواند راه برود، کار کند،  با سرما یا گرما رویارویی کند. اما در عین حال که به انجام این کارها تواناست، اراده‌ی پرداختن به آنها را ندارد. در پی این بی‌ارادگی ناگزیر دچار نقصان‌های اندامی خواهد شد مگر اینکه انگیزه و محرکی که خود در درون فاقد آن است از بیرون بیابد، از سوی پزشک که، به تعبیری، جانشین اراده‌ی از کار افتاده‌ی او شود. تا این که اندام‌هایش به تدریج همت خود را باز یابند.

پروست در ترسیم اینگونه بیماران، از جان‌هایی سخن می‌گوید که نمی‌توانند باالبداهه به ژرفاهای ((من)) خود، که زندگی راستین جان از آنجا آغاز می‌شود، پا بگذارند.

پزشکان

پزشکان به نظر بازیگرانی می آیند که در پیرامون بدن بیمار نقش بازی می‌کنند، که نه برای درمان آن که بیشتر برای مشاهده و گواهی فراخوانده شده‌اند، آن‌گونه که وکیلان می کنند.

پزشکان در برابر یک عارضه که با دارو خوب می‌کنند، ده عارضه‌ی دیگر را در آدم کاملا سالم دامن می‌زنند، زیرا عامل آسیب‌انگیزی را در ذهن او رخنه می دهند که هزار بار از هر میکروبی نیرومندتر است، و آن عامل ، تلقین این فکر است که او بیمار است.
چنین باوری، که بر هر گونه سرشتی تاثیر نیرومند دارد، به ویژه  بر بیماران عصبی اثر بس شدید می گذارد. اگر به بیماری از این گونه بگویید که پنجره‌ی بسته‌ی پشت سرش باز است در جا عطسه می‌زند. اگر بگویید در خوراکش منیزی ریخته‌اید در جا دچار دل پیچه می‌شود. اگر بگویید که فقط قهوه‌اش را قوی‌تر از همیشه درست کرده‌اید همه‌ی شب را بیخوابی می‌کشد.

کدام دوستان؟

دوستانی که باید به دنبالشان بر جاده‌های اروپا، در کافه‌ها، تئاترها و رستوران‌های پاریسی یله می‌شدی، حال آنکه او اغلب، بر اثر بیماری، ناگزیر بود همچون آندرومد بسته به صخره، در خانه‌اش در بند بماند، اسارتی که به ندرت از ان خلاصی می‌یافت. وانگهی، آیا به راستی دوستی وجود دارد؟ رفته رفته، با درد و تلخکامی بسیار، در وجود دوستی شک می کرد. و شاید هم حتی امکان پرداختن به دوستی و حفظ آن را نداشت. پس چه باید می‌کرد؟ همه آنچه برایش می‌ماند پذیرش انزوا و ترجمه و تفسیر آثار نویسندگانی بود که دوست می‌داشت، می‌پرستید، اما رفته رفته از افق او دور می‌شدند: بدین گونه ترجمه و تفسیر کتاب کنجد و سوسن‌های جان راسکین، تفسیری اعجاب‌اور که با پشتکار و دقت بینهایت انجام گرفته است.

پروست

کار او این است که فکر شفا یافتن، امید شفا یافتن را از خود دور کند. وسوسه‌ی شفا آهنگ زندگی را بهم می‌زند، یک آهنگ ساختگی برای آن به وجود می‌آورد. پروست به جایی می‌رسد که می‌گوید پزشک، و گاهی در مورد برخی بیماری‌ها، جسورترین جراحان نیز ناگزیرند از خود بپرسند آیا صلاح است که بیمار را از بیماری‌اش محروم کنند، او را از دست آن خلاص کنند، آیا عمل جراحی درباره‌ی او منطقی است؟